یامهدی
به راه بیاییم تا از راه بیاید...!
اللهم عجل لولیک الفرج
به راه بیاییم تا از راه بیاید...!
اللهم عجل لولیک الفرج
ده چیز است که خداوند در مورد انها از انسان باز خواست نخواهد کرد
خداوند نخواهد پرسید که شما چه ماشینی سوار می شدی اما از تو خواهد پرسید چند نفر از انسانهایی که به ماشینت نیاز داشته اند را پاسخ مثبت داده ای ...
خداوند از تو نخواهد پرسید که خانه ات چقدر بزرگ بود .
او از تعداد افرادی که با خوشامد گویی به خانه ات راه داده ای خواهد پرسید ...
خداوند از درامد هزینه ای که صرف لباسهایت کردی نخواهد پرسید .
او از تعداد مردمی که با کمک های تو لباسی بر تن کردند خواهد پرسید ...
خداوند نخواهد پرسید حقوقت چقدر بود .
او از تو خواهد پرسید که ایا انرا از راه قانونی بدست اوردی یا خیر ...
خداوند از تو نخواهد پرسید که مقام و منصبت چه بود .
اما از تو خواهد پرسید که شغلت را نسبت به توانایی هایت در چه حدی خوب انجام دادی...
خداوند از تو نخواهد پرسید که تو چند تا دوست داشتی.
اما خواهد پرسید که شما با چه تعداد مردم صمیمی و دوست بودید ...
خداوند از مکان هایی که در همسایگی تو بودند نخواهد پرسید .
اما از نحوه برخوردت با همسایگانت خواهد پرسید ...
خداوند علت دیر رستگار شدنت را نخواهد پرسید .
اما جایگاه اخروی ات را همانطور که باید باشد در جهان دیگر به تو خواهد داد...
خداوند از رنگ پوست و نژادت از تو نخواهد پرسید .
اما در مورد شخصیت وجودی ات از تو باز خواست خواهد کرد...
خداوند از تو نخواهد پرسید که این مطلب را به چند نفر نشان دادی.
اما می داند هم اکنون چه در سر تو می گذرد.

خدا بود و شب و سنگر، دگر هیچ
صدای گنگ بال و پر، دگر هیچ
از او تنها همین بر جای مانده است
فقط یک مشت خاکستر، دگر هیچ
مصطفی علیپور از تنکابن

دیـشب گـرسنه بود
دختـری که مُرد...
چه آسان به خاک پس دادیمش؛
و همسایه اش، زیارتش قبول...
دیشب از سفر رسید، مکه رفته بـود!

راه كاروان عشق از میان تاریخ میگذرد و هر كسی در هر زمان بدین صلا لبیك گوید، از ملازمان كاروان كربلاست. پندار ما اینست که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آنست که زمان ما را با خود برده است و شهداء مانده اند .
آن آزادی که غرب می گوید «رهایی از هر تقید و تعهد» است و این آزادی که ما می گوییم نیز «رهایی از هر تعلقی» است.
ساحل را دیده ای که چگونه در آینه آب وارونه انعکاس یافته است؟ سر آن که دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است که دنیا وارونه ی آخرت است .هیچ پرسیده ای که عالم شهادت بر چه شهادت می دهد که نامی این چنین بر او نهاده اند؟
هنر آنست که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشا حیات آنانند که چنین مرده اند.
در روياهايم ديدم با خدا گفتگو
ميکنم
خدا پرسيد:پس تو مي
خواهي با من گفتگو کني
من در پاسخ گفتم اگر
وقت داشته باشيد
خدا خنديد:وقت من بي
نهايت است
چه سوالاتي در ذهن داري که ميخواهي از من بپرسي؟
پرسيدم چه چيز بشر ترا سخت
متعجب ميسازد!
خدا پاسخ داد کودکيشان
اينکه آنها از
کودکيشان خسته ميشوندوعجله دارند که بزرگ شوند و بعد
حسرت دوران کودکي را ميخورند
وبعد دوباره آرزو
ميکنند باز کودک شوند
اين که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول ميکنند
وبعد پولشان را ميدهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند!!!
اين که با نگراني نسبت به آينده
زمان حال فراموششان ميشود.
آنچنان که ديگر نه در آينده زنگي ميکنند و نه در حال.
اين که چنان زندگي ميکنند که گويي هزگر نخواهند مرد
و چنان ميميرند که گويي هرگز زنده نبودهاند.
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم.
بعد پرسيدم...
به عنوان خالق انسانها، ميخواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد،
ياد بگيرند که نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما ميتوان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد،
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه ميتوانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم، ايجاد کنيم
و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
با بخشيدن، بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقاً دوست دارند
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند که ميشود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند
بلکه بايد خودشان هم خود را ببخشند.
و ياد بگيرند که من اينجا هستم.
هميشه
. من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفتگو
سپاسگذارم
جواب سلام را با عليک بده ،
جواب تشکر را با تواضع،
جواب کينه را با گذشت،
جواب بي مهري را با محبت،
جواب ترس را با جرأت،
جواب دروغ را با راستي،
جواب دشمني را با دوستي،
جواب زشتي را به زيبايي،
جواب توهم را به روشني،
جواب خشم را به صبوري،
جواب سرد را به گرمي،
جواب نامردي را با مردانگي،
جواب همدلي را با رازداري،
جواب پشتکار را با تشويق،
جواب اعتماد را بي ريا،
جواب بي تفاوت را با التفات،
جواب يکرنگي را با اطمينان،
جواب مسئوليت را با وجدان،
جواب حسادت را با اغماض،
جواب خواهش را بي غرور،
جواب دورنگي را با خلوص،
جواب بي ادب را با سکوت،
جواب نگاه مهربان را با لبخند،
جواب لبخند را با خنده،
جواب دلمرده را با اميد،
جواب منتظر را با نويد،
جواب گناه را با بخشش،
و
هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس را بي جواب نگذار ...
مطمئن باش هر جوابي بدهي
يک روزي
يک جوري
يک جايي
به تو باز مي گردد ...
همسر شهيد دكتر احمد رحيمي؛ ساكن مشهد مقدس مي گويد: پس از مدت ها در رويايي شيرين ديدم: درون قطار به همراه دخترم؛ آسيه نشسته ام. بيرون پنجره سيدي سبز پوش بود كه نور بر صورتش احاطه داشت، او مرا محو خود كرده بود. با اشاره ي كسي كه در كنارش ايستاده بودم، نگاهم را از آن سيد برداشتم. خدا مي داند چقدر از ديدنش خوشحال شدم. او كسي جز احمد نبود. به من اشاره كرد و با صدايي رسا گفت: ناراحت نباش، من دارم مي آيم.
فرداي آن روز بي صبرانه منتظر تعبير خوابم بودم. دخترم؛ آسيه كه تا آن زمان فقط كلمات نامفهومي را تكرار مي كرد، بدون مقدمه شروع كرد به بابا گفتن!

ساعت نه صبح از تهران تماس گرفته شد و گفتند: يك شهيد بسيجي به نام احمد رحيمي به مشهد منتقل شده كه احتمال مي دهيم متعلق به خانواده ي شما باشد. با خانواده براي شناسايي راهي معراج شهدا شديم. باورش خيلي سخت بود. پيكرش به طور كامل سوخته، استخوان هايش درهم شكسته و تركش هاي متعددي بر بدنش نشسته بود. وقتي چشمم به پاي چپش كه قبلاً تركش خورده بود، افتاد اطمينان پيدا كردم كه خواب ديشبم تعبير شده است.
بعد از ديدن پيكرش بار ديگر در خواب به سراغم آمد و دلسوزانه گفت: چرا اين قدر ناراحتي؟ من در آن جا از غصه هايي كه تو با ديدن جنازه ام مي خوري، معذبم. بعد با حالتي خاص گفت: باور كن قبل از شهادتم تعداد زيادي تانك عراقي را منهدم كردم و لحظه ي شهادت هيچ چيز نفهميدم چون حضرت ابالفضل علیه السلام در كنارم وامام زمان عجل الله تعالی فرجه بالاي سرم نشسته بودند.
آن خواب، آرامش خاصي به من داد. گويا جان تازه اي پيدا كرده بودم و فهميدم كه شهدا پس از شهادت هم در زندگي، حضوري عيني دارند.
«هفته نامه ي پرتو سخن/سال هشتم/ش369»

دعا برای دوست داشتن آفتاب
گردان ها
از ابر ها تمنای باران می کنم
تا پاکی قطرات آن طلسم کینه ها و سیاهی را بشکند
ای خدای من
آیا می توانم دوباره
آفتاب گردان ها را دوست بدارم؟
روح سرگردانم را می بینم که در محراب فرشته ها به
نماز ایستاده است
و من دردهایم را در پیشگاه خداوند نجوا می کنم
لبهایم همیشه از نام آبی او تر وتازه اند
ای پاکی بی پایان
این روزها که لحظه هایم
پر از عطر محزون غمی مبهم است
شاید سر انگشتان بارانی عبادتم
بیشتر به سر شاخه های اجابت تو گره بخورند
ای کاش می توانستم با عبور از کوچه های گشایش
راه گذر را پیدا کنم.
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین
و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین
مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم
ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،
اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور
خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،
دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ،
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!

شعري تقديم به دخترك ...شهر من
چشم هایت را ببند و
گذر کن .
روزی
لحظه هایی آرام
به سراغ تو خواهند امد که هیچ کسی نمیتواند
آن را از تو و روح زیبایت برباید .
اینجا شهر ادمان مرده است .
غصه مخور و بیش از این درد مکش .
در حالی که اشک هایت را
با دستانی پیر و رنجور پاک میکنی
بخند .. هر چند اندک
که دنیا به نگاه و لبخند زیبای تو
مینگرد و به تکاپوی خود ادامه میدهد .
در هر جای این سرزمین که باشی
دوستت ميدارم.

دستت را می گذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته شروع می کند
به جوانه زدن...
سلام می کنی چشمت مست تماشای گنبد طلا می شود...
بو می کشی تا ریه هایت پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا
و احساس تازگی اندیشه های خسته ات را فرا می گیرد...
زیر لب زمزمه می کنی یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به من هست؟
دلت را جا گذاشتی در حرم و گره اش زدی به ضریح امام رضا...
این شعر تقدیم به همه ی عاشقان امام رضا که دوست دارن تو حرم آقا علی ابن موسی الرضا باشن:
قد هزار تا آسمون كبوتراتو دوس دارم، وقتی میام امام رضا سوغاتی گندم میارم/ وقتی میام به مشهدت داغ دلم تازه میشه، دلم میره كرببلا غصه بی اندازه میشه/ تنگ میشه تا دلم برات عكس حرم رو می گیرم، تو خیالم میام پیشت كنار گنبد می شینم/ دنیا بدون مشهدت از خونمون كوچک تره، وا نمیشه دلم آقا با صد هزارتا پنجره/ بس كه به مشهد اومدم جاده ها باهام رفیق شدن، چرا نمی رسم به تو ثانیه ها دقیق شدن/ دلم برای صحن تو نگاه بكن پر می زنه، این دفعه كه من اومدم نگو كه وقت رفتنه/ امید دارم كه من بیام دوباره پاكم بكنی، تو صحن اسماعیل طلا یه گوشه خاكم بكنی...
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راهايستاده بود، مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبيرهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست...
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهدديد؛ جز آن كه بايد....
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و
پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته
بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود ، زير سايهاش نشست تا قدری بياسايد.
مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه
ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از
تو گرفت.
حالا در كولهات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت...
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار
سال رفتم وپيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم ، و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست ...
اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي علیه السلام بود:
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...
قطره ،دلش دريا مي خواست.
خيلي وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت:
" از قطره تا دريا راهي است طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري.
هر قطره را لياقت دريا نيست."
قطره عبور کرد و گذشت.
قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي که خدا گفت:
" امروز روز توست.روز دريا شدن."
خدا قطره را به دريا رساند.
قطره طعم دريا را چشيد...طعم دريا شدن را.
اما... روزي قطره به خدا گفت:
" از دريا بزرگ تر هم هست؟"
خدا گفت: "هست.
" قطره گفت: "پس من آن را مي خواهم.بزرگ ترين را. بي نهايت را."
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:
"اينجا بي نهايت است."
آدم عاشق بود. دنبال کلمه اي مي گشت تا عشق را درون آن بريزد.
اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه ي عشقش را درون يک قطره ريخت.
قطره از قلب عاشق عبور کرد.
و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد،
خدا گفت:
"حالا تو بي نهايتي، زيرا که عکس من در اشک عاشق است!"
روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد.
این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت..
روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به
دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را
آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست !
چند ساعت بعد:
در کلبه او به صدا درآمد!
زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و
پاره اش پشت در ایستاده بود،کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد
گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست.
دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد.
زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود.
پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از
گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن
نگاه میکرد!
زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز
کرد...پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود.
پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به
لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را
به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!
بیا آقا، دلم تنگ است.
بدون تو هر آوایی که می آید بد آهنگ است.
بیا آقا که در چشمم، بدون پرتو رویت، زمین بی روح و طرح آسمان خاکستری رنگ است.
بدون تو زمین ، آقا پر از تزویر و نیرنگ است. پر از ظلم و پر از جور و سراسر تخت و اورنگ است.
اگر چه این جهان حق است و دل بستن به او باطل، همه دلدادگان مست دنیایند و دل کندن ز او ننگ است.
نمی بینی کسی را کز برای دوست دلتنگ است، همه نامهربان و قلبهاشان پاره ی سنگ است.
نباشد وحدتی تا از برای عدل برخیزند. فواصل در میان قلبهای سنگی ایشان به فرسنگ است.
نبین این سرخوشیها را نمودار اندر این عالم. که این مستی و شیدایی، اثر از باده و چنگ است.
دل افگاریم و افسرده از این نامهربانیها. چه سازیم اندر این غوغا که پای عقلمان لنگ است...
تو وقت سر زدن رازیانه می آیی
تو با طلوع دل انگیز یك پگاه بهار
به اعتقاد دلم بی بهانه می آیی
به رهگذار تو چاووش می كند باران
مگر ز قبله ی اشك و ترانه می آیی
تو با شكوه سواران قصه ها اما
بدون خواب و خیال و فسانه می آیی
شكوفه ها همه در خواب دیده اند تو را
كه از كران افق فاتحانه می آیی
تو پر فروغ تر از روشنای صد خورشید
به رغم ظلمت سرد زمانه می آیی
در انتظار تو خون شد دل قبیله ی ما
مگر نه آنكه تو با این نشانه می آیی
سحر تمامی گل دسته ها تو را خواندند
امیر قافله ی ما چرا نمی آیی
جمعه جمعه دفترم امضــا شده با گریه ها
گــریه گــریه اشک ریــزان در فـــراغ لاله ها
لالـــه لالـــه بـــرگ ریــزان از نـــوای ناله ها
نالــه نالـــه میــزنم سر بر سر ســجاده ها
سجده سجده التماسم در دعـای ندبه ها
ندبـــه ندبــــه العجل گویان امیدم وعده ها
وعــده وعـــده ربنـــا داده به ما دلـــداده ها
داده داده ســطر ســطر انــدر درون آیــه ها
آیه آیه برطلوعش وعده نزدیکتر از سایه ها
سایــه سایــه سایبانی بر دل غـم دیده ها
دیــده دیــده انتظاری از پس ایــن پـــرده ها
پرده پرده پس بزن مهــــدی بیا مهــــدی بیا

شلمچه یعنی به گور بردن آرزوهای ماهر عبدالرشید...
شلمچه یعنی قطعه ای از بهشت...
شلمچه یعنی بوی سیب و قتلگاه حاج حسین خرازی...
حاج حسینی که ثابت کرد یک دست هم صدا داره....
شلمچه یعنی سید صمد حسینی که بعد از ۱۳سال سرش سالم پیدا شد....
شلمچه یعنی سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت....
شلمچه یعنی پا به پای مرگ وشانه به شانه عزرائیل....
شلمچه یعنی دشمنی متکی به سلاح و ما متکی به ایمان...
شلمچه یعنی پله پله تا خدا...
شلمچه یعنی جان را کف دست گذشتن و تقدیم دوست کردن....
شلمچه یعنی معبری تا کربلا راه قدس آزادی فلسطین و فتح همه ارزش ها...
شلمچه یعنی ذبح شدن ناز دانه های پسر فاطمه و تشیع جنازه خورشیدها وستاره ها یعنی دونیم شدن فرق ماه....
شلمچه یعنی زمین تا دندان مسلح یعنی بوی مرگ و سیر در ملکوت...
شلمچه یعنی هبوط به اعماق زمین و صعود به ملکوت و اعلی علیین...
شلمچه یعنی یک قدم تا خدا...
شلمچه تعریف کردنی نیست باید بودیم و میدیدیم که چگونه از آسمان شاباش سرخ میباریدو پرستوها و کبوترها که بی سر می رقصیدند...
شلمچه یعنی........
نه نگوییم بهتر است....ای کاش شلمچه خودش خودش را تعریف میکرد....
شلمچه که گم نشده ما گمشده ایم...شلمچه باید ما را معرفی کند....
((((....شادی روح شهدا مخصوصا شهدای مظلوم شلمچه صلوات....))))
به هفدهم ربیع دو ماه تابان *ز تارک سپهر دین و ایمان*براى دادن پیام جانان*دمیده با سراج لطف یزدان
دو نهال بارور در باغ دین روئیده شد
یاسهاى آسمانى در زمین روئیده شد
نخل حق در سرزمین مشرکین روئیده شد
لاله در باغ دل اهل یقین روئیده شد
شهدا بعد شما حالی نیست...
حال در جبهه ی مجنون مانده
است...
پشت دژهای شلمچه مانده است...
حال در جاده خاکی مانده است...
گوشه ذهن, با پلاکی مانده است...
حال ما بی شهدا بی حالی ست...
جای ما پیش شهیدان خالی ست...
"خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه
من می شوی ؟ "
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به
دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع
به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه
ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را
باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و
در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در
آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از
او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر
کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا
در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود.
زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد
و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد
و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
"خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز
به دیدنم خواهی اومد ؟"
خدا جواب داد :
" بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در
را به رویم بستی "
امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام هنگامی که به مستمندی
صدقه می داد دست خود را می بوسید.
شخصی از آن حضرت راز این بوسیدن را
پرسید.
امام علیه السلام در پاسخ فرمودند
نهم ربیع الاول، پیام رسان بهار ظهوری است که گلهای زیبای زندگی همچون عدل، قسط، عزت، عشق، صفا، صمیمیت، گذشت، ایثار و ایمان و احسان در آن می شکفد.
سر راه تو نشستم به تمنای نگاهی
چه شود عاقبتم را ز خدا خیر بخواهی
سالِفِ برِّکَ بی خواندهام و درس گرفتم
که مرا دادهای از روز ازل فیض پناهی
با لباسی که برای غم جد تو بپوشم
با همین رنگ سیاهش ز دلم رفته سیاهی
آمدم تا که بگویم سر یارم به سلامت
تسلیت بر تو بگویم همره ناله و آهی
گر نگاه تو نباشد به خدا هیچ نماند
نه امانی نه قوامی نه ثباتی و سپاهی
عزّت عشق عیان است در این سال حسینی
چه شود امر فرج را ز خدا خود تو بخواهی

تو رو حتی تو رویامم ندیدم
ولی یه عمره جات خالیه پیشم
ندیدمت چه احساس غریبی
ندیدم و برات دلتنگ میشم
فقط بگو کدوم هفته کدوم روز
کجا منتظر رسیدنت شم
میخوام کاری بدم دست خودم که
خودم بهونه ی اومدنت شم
سپردی دست کی پیراهنت رو
که یه عمره برامون نمیاره
چه بوی نرگسی می پیچه اینجا
اگه این باد سرگردون بزاره
بیا تا کفترا دورت بگردن
براشون هر قدم دونه بپاشی
چراغون می کنم پس کوچه ها رو
شاید قسمت بشه این جمعه باشی.
هر قطره ی باران انگار پیامی است و زمزمه ای از دل شکسته ی تو. هر قطره اش نشانی از امید که بر شانه های صبورت سنگینی می کند.
قطره ای می گوید: فراموشم کرده اید، غیبتم طولانی شد، چرا دعا نمی کنید؟!
دیگری
می گوید: غربتم به درازا کشید، چرا چشمه ی اشکتان، برای حاجاتتان جوشان
است، اما به غربت من که می رسید می خشکد؟! بر امر غیبتم گریه کنید.
آن
یکی می گوید: منتظر من چرا صبوری را از من نمی آموزی؟ چرا دیر کردنم که به
واسطه ی گناهان تو است موجب بریدنت شده؟چرا وقتی همه جا با تو هستم تو با
من نیستی؟ چرا به همراه خدا منتظرم نیستی؟ چرا گاهی هستی و گاهی نیستی؟!
قطره
ی دیگری می گوید: چرا تنهایی ات را به رخم می کشی، من که از تو تنهاترم.
نشان به آن نشان که آن روز کنار کعبه به خدا گفتم:«بارالها! آنچه به من
وعده فرمودی امضا بفرما.» تو برای آمدنم دعا کن، وقتی بیایم نه تو تنهایی و
نه من.
قطره ها همه از تو می گویند، اما من تاب شنیدن زمزمه ی
همه ی آنها را ندارم. اما شانه های صبور تو همه ی این غمها را تاب آورده
است....................................................
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان
ما زمینیان به شما آسمان سلام
مولای دلشکسته امام زمان سلام
این روزها هزار و دو چندان شکسته ای
حالا کجای روضه بابا نشسته ای
رخت سیاه داغ پدر
کرده ای تنت
قربان ریشه های نخ شال گردنت
آماده می کنی کفن و تربت و لحد
مرد سیاه پوش، خدا صبرتان دهد
گویا دوباره بی کس و بی یار وخسته
ای
این روزها کنار دو بستر نشسته ای
انگار غصه دار جراحات سینه ای
گاهی به سامرایی و گاهی مدینه ای
یک بار فکر زهر و دل پر شراره ای
یک بار فکر واقعه گوشواره ای
با این که بر سرِ پدرِ دیده بسته ای
اما به یاد مادر پهلو شکسته ای
آن مادری که بال و پرش درد می کند
هم کتف و شانه هم کمرش درد می کند
هم بین خانه گفت و شنودش اشاره شد
هم آسمان روسریش پر ستاره شد
دو ماه و نیم کار حسن مو شکافی و
دو ماه و نیم بازوی مادر غلافی و...