تو با طلیعه ی سبز جوانه می آیی

تو وقت سر زدن رازیانه می آیی

تو با طلوع دل انگیز یك پگاه بهار

به اعتقاد دلم بی بهانه می آیی

به رهگذار تو چاووش می كند باران

مگر ز قبله ی اشك و ترانه می آیی

تو با شكوه سواران قصه ها اما

بدون خواب و خیال و فسانه می آیی

شكوفه ها همه در خواب دیده اند تو را

كه از كران افق فاتحانه می آیی

تو پر فروغ تر از روشنای صد خورشید

به رغم ظلمت سرد زمانه می آیی

در انتظار تو خون شد دل قبیله ی ما

مگر نه آنكه تو با این نشانه می آیی

سحر تمامی گل دسته ها تو را خواندند

امیر قافله ی ما چرا نمی آیی