ایمان به خدا

ای عشق بلرزان تن دنیایی ما را در زخم بپیچان دل سودایی ما را خنیاگر نوریم در این ساكت تاریك پرشور كن آواز اهورایی ما را افسوس در این وسعت بی برگ نفهمید جز اشك، كسی راز شكوفایی ما را مجنون تر و آواره ترینیم در این دشت افزون تر از این كن غم لیلایی ما را بر قله تاریخ از این پس بگذراند تندیس بلند دل دریایی ما را هیهات كه بر هم زند ابلیس نگاهی هنگام سحر خلوت رؤیایی ما را یاران نكند این همه دل بستن بر خاك كم رنگ كند باور فردایی ما را كو تنگدلی تا كه در این دایره تنگ اندازه كند وسعت تنهایی ما را رخوت زده بودیم و ببیینند زمانی در خلسه خون رقص تماشایی ما را افسوس شقایق دهنی نیست در این باغ تا شرح دهد داغ شكیبایی ما را ای كاش در این قافله دعبل نفسی بود تا جار زند رغبت مولایی ما را ماییم و پریشانی و پیراهن اندوه یا رب برسان یوسف زهرایی ما را.

قطره بارون دلم،خلوت ِ زندون ِ دلم
لیلای ِ بی دریای من،گریه مجنون ِ دلم
ابر کبود من تویی،بود و نبود من تویی
مهر سجود من تویی وای به روزگار ِ من
هوا تویی نفس تویی لحظه پیش و پس تویی
عاشق در قفس منم ای دل ِ بی قرار ِ من
گریه منم ابر تویی ،درد منم صبر تویی
بارش بی وقفه منم ای دل بی قرار من
هُدهُد ِ من هُدای ِ من همدم با وفای من
خبر ببر به عشق ِ من به عشق ِ من خدای ِ من
عاشق دیدار منم وهم پدیدار تویی
خسته و بیمار منم عشق تویی یار تویی . . .
http://pelakekhunin.blogfa.com
و حرف آخرمون تو این سال این باشه: سال نود ویک هم گذشت اما....
یابن الحسن(عج)
سالی
گذشت و زمین گشت در مدار تو
اما نداشت خاتمه ای انتظار تو
امسال هم همه ی هفته ها گذشت
یک جمعه اش نبود زمان قرار تو
با این شکوفه
ها دل من خوش نمی شود
آید پس از کدام زمستان، بهار تو؟
قلب مرا ز
خانه تکانی معاف کن
بگذار بماند به رویش غبار تو
این روزها همه به سفر فکر می کنند
من قصد کرده ام بمانم کنار تو
امسال که من به درد ظهورت نخورده ام
سال جدید کاش
بیایم به کار تو
به امید رسیدن
بهار واقعی....
بهار ظهور....
التماس دعاااااااا برای فرج آقا(عج)

ذوق و شوق
نینوا کرده
دلم
چون هوای جبهه ها کرده دلم
بود سنگر بهترین مأوای
من آه
جبهه کو برادرهای من!
ما طواف جبهه را لایق
شدیم
طیبه الله هشت سال عاشق شدیم
در تمام سالهای عشق و
جنگ مهر
در سجاده ی ما شد فشنگ
سنگر خوب و قشنگی
داشتیم
روی دوش خود تفنگی داشتیم
جنگ ما را لایق خود کرده
بود جبهه ما را عاشق خود
کرده بود
داشتیم ای دوست شبهای
خطر سایه ی
صاحب زمان را روی سر
نفرت از هر خودستایی
داشتیم خلق و
خوی روستایی داشتیم
آسمان تکبیر ما را دوست
داشت هر حسینی
کربـــلا را دوست داشت
روزها در عشق پر پر می زدیــم
در دل شبها منور می زدیــــم
بارها دیدم عروج سرخ
یار ذبح
مرغ حق به دست تیر پار
میم زمیدان عبورم می
کشیـــد شیه ی
اسبی به شورم می کشید
هر بسیجی جان نثار عشق
بود در
شب حمله شکار عشق بود
گل دمید از خونشان در زمین
کربلا آهوان کوچک موسی الرضا(ع)
سرزمین نینوا یادش
بخیــر!
کربلای جبهه ها یادش بخیــــر!
گریه هایم آه حسرت خورده
اند
چکمه هایم خاک قربت خورده اند
یاد روزی که بسیجی می
شدیم
شمع شبهای دو گیتی میشدیم
یاد آنروزی که در خمپاره
ها
جمع می کردیم پاره پاره ها
هر بسیجی اقتدا بر
شمع کرد پاره
های جان خود را جمع کرد
تا ابد شــــام پریشانی مــــــا داغ قربت روی پیشانی مــا
بزرگی را پرسیدند:
زندگی چندبخش است؟
گفت:دوبخش است،کودکی و پیری...
گفتند:پس جوانی چه؟
گفت:فدای حسین.

خــوش به حـــــال آنکـــــــــه قلبــش مـــال تــــوست
حــــال و روزش هــر نفـــــس، احــــوال تـــــــــوست
خـــوش بـــه حــــــال آنکــــه چشمـــــانش تـــــویی
آرزوهـــــــــایش همـــــــــه آمـــــــال تــــــــــوست
آنکــــه دستش تــــــا ابـــد در دست تـــــوست
کـــــوچ او از غصـــه هــا بـا بـال تــــــــوست
مـــــن خطـــــــاکـــارم خــــداوندا، ولــی
دیدگانـــــم تــــا ابـــــد دنبـــــال تــــوست
خـــوش به حـــــال آنکـــه قلبـش مــــال تـــــوست
حــــــــال و روزش هـــــــــر نفـــــس، احـــوال تـــــــــوست
ما لیاقت بودن در کنار شما رو نداریم...


در
هیاهوی زندگی دریافتم:
چه دویدن هائی که فقط پاهایم را از من
گرفت، در حالیکه گویی ایستاده بودم.
چه غصه هایی که فقط باعث سـپیدی موهايم
شد، در حالیکه قصه کودکانه ای بیش نبود.
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و
اگر نه نمیشود.
به همین سادگی...
کاش نه میدویدم و نه غصه میخوردم.
فقط او را میخواندم...

همه در بعثت ذرات هستیم همه پیغمبر بالذات هستیم
بشر آیینه دار بی ثباتی است وگرنه دانش توحید ذاتی است
خدا در لابه لای لا مکان است خدا مثل حقیقت بی نشان است
خدا یعنی درختان حرف دارند شقایق ها درونی ژرف دارند
خدا در گل در آب و رنگ است خدا نقاش این جمع قشنگ است
خدا ذات گل و ذات قناری است خدا اثبات باران بهاری است
خدا را می توان از خلسه فهمید خدا را در پرستش می توان دید
خدا در هر نظر آیینه ی ماست همین حالا خدا در سینه ی ماست

بچه ها اگر شهر سقوط كرد آن را دوباره فتح مي كنيم، مواظب باشيد كه ايمانتان سقوط نكند.


در دلی هرچند دوری از نظر
ای خوشا روزی که بازایی ز در
با تو مارا خوشترین دیدار باد
هر کجا هستی خدایت یار باد

سلام بر تو ای دختر ولی خدا، سلام بر تو ای عمه ولی خدا، سلام بر تو ای دختر موسی بن جعفر علیه السلام »ما خستگان و راه ماندگان طریق عشق، به شفاخانه تو پناه آورده ایم تا به آیین کرامت، از دریای شفاعت سیرابمان کنی...
ای خواهر کریمه رضا ... چقدر گلدسته های حرم تو، به آستان آسمانی رضا نزدیک است. انگار طنین صدای او، هر لحظه در هوای قلب هایمان می پیچد که: «هر کس معصومه علیهاالسلام را در قم زیارت کند، گویی مرا زیارت کرده است».

كجا رفتي تو در
ديروز آتش با شتابي سرخ
كجا رفتي به هنگام خطر پا در ركابي سرخ
اگر آن روز در باورت رفتي با نگاهي سبز
غروب اما به روي نيزه ديدم آفتابي سرخ
وداع آخرينت بود يادم هست در آتش
به من گفتي: سماع عشق يعني پيچ و تابي سرخ
شما رفتيد و ما در حسرت پرواز مي ميريم
نمي آيد ز سمت آسمان ديگر خطابي سرخ
زماني از تو پرسيدم: بگو راه شهادت چيست؟
صميمانه به من آن روز گفتي: انتخابي سرخ

من گلی دارم که عالم را گلستان میکند
مولای مهربانم
کاش مى دانستم پریشانی دلهایمان کجا به ساحل آرامش دیدارت خواهد رسید؟
کاش می دانستم کدامین خاک پاک میزبان قدمهایت است؟
کاش می دانستم کجایی؟
چه آتش سوزانیست که همه را می بینم و دیدگانم از دیدارت تو بی نصیبند و آوایی هر چند آهسته از تو بگوش نمی رسد.
چه دردناکست که تو به تنهایی در غم و اندوه به سر ببری و من به ناله و ضجه ای مرحمی بر اندوهت نباشم.
قسم به جان نا قابلم که تو با مایی و پنهان از مایی.
قسم به جان نا قابلم که تو از ما جدا نیستی بلکه ما از تو جدایی گزیده ایم.
تو تنها آرزو و تنها دل خوشی و تنها شوق زندگی مایی که هر صبح شام برای رسیدن به آن اشک می ریزیم و ناله می کنیم.
به جانم قسم تو آن عزّتی هستی که هم طرازی ندارد.
به جانم قسم تو آن عظمتی هستی که هم قطاری ندارد.
از آن نعمتهاى خاص عالى خداوندی، که مثل و مانند نخواهد .
مولاى مهربانم؛ تا کى آواره تو باشم؟
تا کى؟
به کدامین زبان غم دل با تو گویم وبا کدامین نای در غم تو گریه کنم ؟
چه دردناک است که در فراق تو اشک ریزم و از غیر تو پاسخ گیرم.
چه سنگین است بر من که از داغ تو شیون و زاری کنم و کسی را به یاد تو نیابم.
جان گداز است که دیگران سر مست خوشی باشند و تو را غم فرا گرفته باشد.
کجاست یاور دل شکسته ای که با او در داغ تو شیون غم از دل برکشم؟
آیا چشمى مى گرید تا چشم من همراه او زار بگرید؟
آیا چشمان گناه آلوده ام به آرزویی دیدارت خواهد رسید؟
آیا جاده انتظار من به بهشت ملاقاتت خواهد بیوست؟
آیا امروز فراقم به فردای وصالت متصل خواهد شد؟
چشمه سار دیدارت کجاست؟
جویبار مهرت از کدامین سوی جاریست؟
مهربانم این تشنه کامی به درازا کشیدو این عطش طولانی شد.
کی شود که صبحمان را با خورشید روی تو شروع کنیم و شبمان با نور ماهتاب تو به آرامش برسد؟
کی شود که ما نگاه بر نگاه تو دوخته باشیم و عالمیان نگاه بر پرچم پیروزیت ؟
*************************************************
اى خدا تو برطرف کننده غم و اندوه دلهایى، من از تو داد دل مى خواهم که تویى دادخواه و تو خداى دنیا و آخرتى. بارالها به داد من برس اى فریادرس فریاد خواهان دعایم کن.
